"گفتنیها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
خواندنیها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو سادهترین شعر سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم"
ساده میخواند بدون هیچ کش وقوسی. بر روی صدای پیانویی که آن هم ساده است.
"من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار"
برای آدم قصه میخواند؛
"وقتی که بچه بودم پرواز يک بادبادک ميبردت از بامهای سحرخيزی پلک تا نارنج زاران خورشيد
وقتی که بچه بودم آب و زمين و هوا بيشتر بود و جيرجيرک، شبها در خاموشی ماه آواز ميخواند
آ....ه آن روزهای رنگين آ....ه آن روزهای کوتاه آ....ه آن فاصله های کوتاه "
و خاطره انگیز است؛
"...با صدای بی صدا... مثه یه کوه بلند... مثه یه خواب کوتاه ... یه مرد بود ... یه مرد. با دستهای فقیر... با چشمهای محروم ... پاهای خسته... یه مرد یود... .یه مرد. شب... با تابوت سیاه ... نشست توی چشماش... خاموش شد ستاره ... افتاد روی خاک... سایشم نمیموند... هرگز پشت سرش... غمگین بود و خسته... تنهای تنها. با لبهای تشنه... به عکس یه چشمه... نرسید تا ببینه... قطره... قطره آب....قطره آب... در شب بی طپش... این طرف... اون طرف... میافتاد تا بشکفه... صدا... صدای پا... صدای پا..."
